خاطرات يک گوسفند

6 03 2008

اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندي چاق و چله‌ بود که چند سال پيش در حمله گرگ سياهي شربت شهادت نوشيد و به لقا لله پيوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وي خبري نيست. من دوران بره‌گي‌ام را تحت نظارت اساتيد بزرگ دامپروري با موفقيت سپري کرده و وارد گله دوستان و آشنايان شدم.
من از بزغاله‌ها خوشم نمي‌آيد چون خيلي شيطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پايين مي‌اندازم و همان علف جلوي رويم را ميخورم، بزغاله‌ها از درخت و درختچه‌ها بالا ميروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خيلي قانع و صبورم. کاري به کار بزرگان ندارم. اصلا نميدانم صاحب يا صاحبان من چه کساني هستند. چرا به من غذا ميدهند يا نميدهند. کاري ندارم که آنها چرا ميخواهند مرا چاق و فربه کنند. غذاي مورد علاقه من يونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است.
گاهي اوقات صاحبم يک دسته يونجه در دستش ميگيرد و راه ميرود و مرا دنبال خود ميکشاند. الان سالهاست که دنبال صاحبم ميدوم تا بلکه به آن مدينه فاضله يونجه‌اي وعده داده شده برسم.
از روزي که سياست ما عين ديانت ما شد من هم وارد عالم سياست شدم. روزهاي گرم تابستان، صاحبانم زير سايه بان ايوان حياط قديمي مي‌نشينند و در مورد سياست حرف ميزنند و خربزه ميخورند و هندوانه قاچ ميکنند. من هم که در گوشه اي از آن حياط ساکت و آروم نشسته ام، با صبوري به حرفهاي آنها گوش ميدهم و در جهت تاييد صحبتهاي آنها گاهي ”بع بع“ هم ميکنم. صاحبان مهربانم خربزه را خودشان ميخورند و پوستش را جلو من پرت ميکنند. تا بحال زياد اتفاق افتاده که پايم روي پوست خربزه رفته و ليز خوردم و با کله به زمين افتادم ولي خب چه کنيم ما گوسفنديم ديگه. باز بلند ميشم و همان پوست خربزه رو ميخورم.
من گوسفندم. من يک وبلاگ هم دارم. هميشه منتظر ميمانم که صاحبم يک مطلب يا خبري را عليه دشمنانش بنويسد يا به من بگويد تا من هم گوسفندوار آن را ”بع بع“ کنم. گاهي صاحبم از تهران به من زنگ ميزند و ميگويد حالا نزديک انتخابات است بايد زياد بع بع کني. من هم گوش ميدم و بع بع ميکنم و ديگران را هم به بع بع کردن دعوت ميکنم. دوستي‌ها و دشمني‌هاي من همه به بر اساس نحوه رفتار صاحبم با ديگران است. اگر صاحبم از کسي خوشش بيايد لابد آدم خوبي است و اگر از کسي بدش بيايد لابد آدم منحرفي است.
من گوسفندم. فايده هاي زيادي براي صاحبم دارم. از پشم و کرکم لباس درست ميکنند تا عيبهاي صاحبم پوشانده شود. او را از سرما و گرما حفاظت کند. از پوستم طبل و دهل درست ميکنند تا صداي تبليغات صاحبم گوش عالم را کر کند. وجودم را در قربانگاه مصلحت ذبح ميکنند تا نذر صاحبم ادا شود و کفاره گناهانش شود. من قرباني ميشم تا او به بهشت برود. صاحبم دمبه مرا خيلي دوست دارد. گاهي به دمبه من دست ميزند و ميگويد: ماشالله، خدا بده برکت!

من گوسفندم. خيلي هم گوسفندم.





سوالات کنکور 86 لو رفت از نوع یانگوم می

3 03 2008

نگارنده قصد هیچ اهانت به عوامل سريال را نداشته و اين سوالات :

جنبه نشستن لبخند بر لبان بازديدکنندگان و توجه به برخي از نکات سريال را دارد.

با دقت به سوالات پاسخ دهيد

1- عاقبت پسر کنگ داگو چه شد ؟

الف) با افسر مين دوئل کرد و کشته شد

ب ) از مشاجرات و دعواهاي پدر و مادرش ديوانه شد

ج ) هنگام برداشتن پول از خانه ، توسط مادرش خفه شد

د ) سر به بيابان گذاشت

2 – از ماجراي سوپ اردک چه ياد گرفتيد ؟

الف ) صبح ها و ناشتا سوپ اردک بخوريم

ب ) براي خريد اردک ، تنها بيرون نرويم

ج ) براي حامله شدن ، اردک بخوريم

د ) همه موارد

3 – پادشاه شبي که يون سنگ را ديد ، براي چه بيرون آمده بود ؟

الف ) از دست زنش که هميشه مريض مي شود ، خسته شده بود

ب ) ياد دوران مجردي کرده بود دلش درد مي کرد

ج) بيرون روي داشت

د) خيلي وقت بود که راه نرفته بود

4 – يانگوم چگونه مي خواهد از خانواده چوئي انتقام بگيرد ؟

الف ) با موفقيتهاي پي در پي ، حرص اين خانواده را در آورد

ب ) سوزن طب سوزني را در رگ کاروتيد بانو چوئي فرو کند

ج ) با بودن در کنار افسر مين ، گيوميونگ را ديوانه کند

د ) چو فردا بيايد ، فکر فردا کنيم

5 – هنگامي که يانگرو ، يون سنگ را ديد که زن پادشاه شده چه فکري کرد؟

الف ) من که از يون سنگ خوشگل ترم ، چرا پادشاه منو نگرفت

ب ) عجب آدم خوش شانسيه

ج ) چطوري ميتونم شوهرتو از چنگت دربيارم

ميرم به ملکه ميگم

6 – بانو چوئي با ديدن يون سنگ چه فکري کرد ؟

الف ) اگه يک روز زودتر اقدام ميکردم ، چنان بلايي به سرت مياوردم که …

ب ) شانس آوردي به چنگ من نيفتادي

ج ) اي کاش به حرفت گوش ميدادم و به جيجو ميفرستادمت

د ) همه موارد

7 – شما دوست داريد جاي کدام شخصيت سريال باشيد ؟

الف ) همسر کنگ داگو ، چون به همسرش دستور مي دهد و او را مي زند

ب ) چنگ ، تا مدام در حال خوردن باشم

ج ) افسر مين ، تا يک دختر خوب و نجيب گير بيارم

د ) پادشاه ، تا حرمسرا داشته باشم

8 – اگر شما جاي نويسنده فيلمنامه بوديد ، سرنوشت بانوچوئي را چگونه مي نوشتيد ؟

الف ) از عذاب وجدان ، خودکشي کرد

ب ) آنقدر از موفقيتهاي يانگوم حرص خورد تا دق کرد

ج ) بانوي منشي هاي سلطنتي ، او را خفه کرد

د ) با پانسول چوئي فرار کرد

9 – سگ کيست ؟

الف ) حيوان است

ب ) ديدنش خوب ولي بغل کردنش بد است

ج ) سرنوشت انسان را تغيير مي دهد

د ) خوش يمن است ( شوهر ياب است )

10 – چرا تيتراژ قسمت 29 سانسور نشد ؟

الف ) هيچ سريالي سانسور نمي شود

ب ) ارزيابي ميزان جنبه بينندگان

ج ) افزايش اشتياق براي ديدن قسمت بعدي

د ) به سانسورچي گفته شده بود : يکي ، يه چي تو دستش مي گيره ( و به جاي گرفتن دست يانگوم ، گرفتن سگ سانسور شد )

11 – چرا افسر مين به جزيره جيجو رفت ؟

الف ) تا سريال ادامه پيدا کند

ب ) راحت تر بتواند با يانگوم فرار کند

ج ) کمي در آب ، آب تني کند

د ) علاقه خود با يانگوم را نشان دهد

12 – چرا ناخنهاي يون سنگ را کوتاه کردند ؟

الف ) تا هر سوالي پادشاه پرسيد دقيق جواب دهد !

ب ) تا بدن پادشاه را زخمي نکند

ج ) تا حيوان را بغل نکند

د ) سکانس اضافي است

13 – نکات آموزنده سريال کدام است ؟

الف ) چگونه انتقام بگيريم

ب ) چگونه براي رسيدن به هدف ، پشتکار داشته باشيم

ج ) بدانيم که نمي توان ديگران را مجبور کرد که دوستمان داشته باشند

د ) چگونه ازدواج کنيم

14 – چرا گيوميونگ عاشق افسر مين شد ؟

الف ) چون خيلي زود اشک در چشمانش جمع مي شود

ب ) کمبود عاطفي دارد

ج ) عشق در يک نگاه

د )همه موارد

طراح سوال : ب . ب . ک

بنياد بيکاران کشور

هر گونه برداشت از اين سؤالات بدون ذکر منبع :

الف ) حلالتون نمي کنم

ب ) موجب ضايع شدن خودتون ميشه

ج ) خدا رو خوش نمياد

د ) همه موارد





طنز بوشی

3 03 2008

سياست آمريكايي

يکي به پسرش مي گه مي خواهم برايت زن بگيرم. پسر مي گه نه حالا باشه …

ميگه : دختر بيل گيتسه ! نمي خواهي ؟ پسر لبخند ميزنه و ميگه : باشه!

بعد ميره پيش بيل گيتس و مي گه :دخترتو عروس نمي کني؟ مي گه نه !

ميگه : پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند مي زنه و ميگه :باشه !

بعد ميره پيش رييس جمهور ميگه : معاون نمي خواي ! ميگه نه !

ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ! رييس جمهور لبخند مي زنه و ميگه :باشه …..

سوال از بوش

جورج بوش در بازديد از يک مدرسه ابتدايي، وارد يک کلاس مي شود و به بچه ها مي گويد که مي توانند هر سووالي دارند از او بپرسند يک پسر بچه دستش را بلند مي کند.

جورج بوش مي پرسد: اسمت چيه، کوچولو ؟

اسمم بيلي است و سه تا سووال دارم

سووال هايت را بپرس عزيزم .

اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد؟

دوم، چرا با وجود اينکه راي ال گوربيشتر بود، شما رئيس جمهور شديد؟

سوم، چرا بن لادن پيدا نشد؟

همان لحظه زنگ تفريح مي خورد و جورج بوش مي گويد که بعد از زنگ تفريح به سووال و جواب ادامه مي دهد. بعد از زنگ تفريح يک پسر بچه ديگر دستش را بلند مي کند .

جورج بوش از او مي پرسد: اسمت چيه، کوچولو؟

اسمم جاني است و پنج تا سووال دارم .

اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد؟

دوم، چرا با وجود اينکه راي ال گوربيشتر بود، شما رئيس جمهور شديد؟

سوم، چرا بن لادن پيدا نشد؟

چهارم، چرا زنگ تفريح بيست دقيقه زودتر خورد؟

پنجم، بيلي کجاست؟

باهوش ترين رئيس جمهور دنيا

هواپيمايي درحال سقوط بود و يک چتر نجات کم بود، بنابر اين يک نفر بايد فداکاري مي کرد.

زين الدين زيدان يک چتر بر داشت و گفت : من بهترين فوتباليست جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم اين را گفت و پريد .

برد پيت هم يک چتر ديگر بر داشت و گفت: من محبوب ترين هنرپيشه جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم. اين را گفت و پريد.

جورج بوش هم يک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترين رئيس جمهور دنيا هستم و بايد نجات پيدا کنم. اين را گفت و پريد .

فقط دو نفر در هواپيما مانده بودند. يک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم…

پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آينده پيش روي تو است. بيا اين چتر را بردار و خودت را نجات بده …

پسر بچه گفت: احتياجي نيست. اون آقاهه که مي گفت باهوش ترين رئيس جمهور دنياست، با کوله پشتي مدرسه من پريد بيرون …

راديوي هوشمند

خانمي يک ضبط صوت هوشمند براي ماشينش خريده بود . مثلا وقتي مي گفت » کلاسيک» راديو به کانال موزيک کلاسيک مي رفت يا وقتي مي گفت «راک» ، راديو روي کانال موزيک راک تنظيم مي شد. يک روز که درحال رانندگي بود، يک ماشين ديگر مي پيچد جلوش و زن داد مي زند:

« احمق بي شعور!» همان موقع از راديو کنفرانس مطبوعاتي بوش پخش شد .

جنگ جهاني سوم

شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارند راجع به چه موضوعي حرف مي زنند

جورج بوش گفت: ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم

مرد پرسيد: براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟

جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت: ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سووال نخواهد کرد .

ورود به بهشت

انيشتين، پيکاسو و جورج بوش با وجود چند دهه اختلاف در سالروز مرگ شان به دروازه بهشت رسيدند .

انيشتين زودتر از بقيه بالا رفت و به سن پير گفت:من انيشتين هستم . سن پير گفت: ثابت کن .

انيشتين هم از او خواست يک تخته سياه و يک قطعه گچ به او بدهد. گچ و تخته سياه فورا حاضر شد و انيشتين فرمول نسبيت را روي تخته سياه نوشت و سن پير گفت: آقاي انيشتين! به بهشت خوش آمديد .

بعد از انيشتين، پيکاسو بالا رفت و به سن پير گفت که کيست و سن پير از او خواست که ثابت کند پيکاسو است. پيکاسو هم نقاشي معروفش گوئرنيکا را روي تخته سياه کشيد و به بهشت رفت.

نوبت به جورج بوش رسيد. به سن پير گفت: من جورج بوش هستم.سن پير گفت: ثابت کن جرج بوش هستي، همانطور که انيشتين و پيکاسو همين کار را کردند

جورج بوش پرسيد: انيشتين و پيکاسو چه کساني هستند؟

سن پير در بهشت را باز کرد و گفت: به بهشت خوش آمدي، جورج !

روياي بوش

يک روز صدام به بوش زنگ مي زند و مي گويد: جورج ديشب يک روياي زيبا ديدم. خواب ديدم که برج هاي دوقلو دوباره ساخته شده و نيويورک از هميشه زيبا تر است و روي هر ساختمان بلند يک پرچم بود .

روي پرچم چي نوشته بود؟

نوشته بود: الله اکبر

اتفاقا من هم ديشب خواب بغداد را ديدم که تمام ساختمان ها دوباره ساخته شده بود و بغداد حتي از زمان قبل از جنگ هم زيباتر شده بود. و روي همه ساختمان ها يک پرچم بود .

روي پرچم ها چي نوشته شده بود؟

نمي دانم. آخه بلد نيستم عبري بخوانم …

گروگان گيري

يک شب پسري در بزرگراه هاي آمريکا مشغول رانندگي بود که با ترافيک شديدي متوقف شد.

همانطور که در ماشين نشسته بود، يکي به پنجره ماشين زد .

شيشه را پايين کشيد و پرسيد: چه خبر شده است؟

جورج بوش را گروگان گرفته اند و يک ميليون دلار براي آزادي اش خواسته اند و گفته اند که اگر پول را جمع نکنيم، او را آتش مي زنند .

چقدر جمع کرده ايد؟

حدودا بيست ليتر